تبليغاتX
::. ماه و شقایق .::

 

ماه و شقایق

: درباره وبلاگ

 

این وبلاگ برای دختر عمه و دختر دایی هست که قبل از اینکه باهم نسبتی داشته باشند دو دوست هستند....


 

: منوي اصلي

 

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
 

 

: نوشته هاي پيشين

 

85/12/22 - 85/12/29
85/10/08 - 85/10/14
85/08/05 - 85/08/21
85/07/01 - 85/07/07
85/06/22 - 85/06/31
85/06/05 - 85/06/21
85/06/08 - 85/06/14
85/06/01 - 85/06/07
85/05/22 - 85/05/31
85/05/05 - 85/05/21
85/05/08 - 85/05/14
85/05/01 - 85/05/07
85/04/22 - 85/04/31
85/04/05 - 85/04/21
85/04/08 - 85/04/14

 

: پيوندها

 

سایت رسمی گروه آریان
قالب سازان
طراحی صفحات وب
پوریا ناظمی
همدم غروب
تلاطم
زهره و مریم
پردیس و سمیه
مانیا عاشق
ماوی آریانی
نجمه
نازنین
تینا
کامران نجف زاده
mmk
گروه طرفداران محمدرضا گلزار
کبوترهای سپید
الناز و ساناز
مینا و فرنوش
سایت شخصی علی پهلوان
.:: قالب سازان ::.

 

: موسيقي

 


 

:لوگوي دوستان

 

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب هاي وبلاگ با قالب سازان

 
 
سال نو مبارک

اين هفت چيز رو براتون آرزو ميكنيم:

۱.سلامتي

۲.سعادت

۳.سربلندي

۴.سخاوت

۵سرور

۶.صفا

۷.صميميت


سال نو مبارك!

| #| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
انسانهای متفاوت,آرزوهای متفاوت
دنیای ما دنیای غریبی است. ما انسان ها همیشه آرزوی چیزی را داریم که نداریم و هیچ گاه به خوب یا بد بودن آن فکر نمیکنیم ولی همیشه در آرزوی داشتنش هستیم و جالب تر اینکه وقتی به آن رسیدیم دیگر آن قدر ها برایمان جالب نیست !!!!
| #| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
جملاتی از بزرگان
  شکستی نیست, مگر دست کشیدن ازتلاش." آلبرت هابارد"

  اگر به شما عشق ورزیده می شود ,عشق بورزید و شایسته این عشق باشید."بنجامین فرانکلین"

 اگرتا به حال خود را نبخشیده اید,چگونه دیگران را خواهید بخشید ؟"دولورس هوئرتا"

 مهم نیست اگر زمین بخورید, مهم دوباره برخاستن است."وینیست لمباردی"

                                        

 

| #| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
تولدت مبارک
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
| #| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
ٍSad eyes

Every day here you come walking
I hold my tongue , I don't do much talking
You say you're happy and you're donin' fine
Well go ahead baby , I got plenty of time
Sad eyes never lie
Sad eyes never lie


Well for awhile I've been watching you steady
Ain't gonna move 'til you're  good and ready
You show up and then you shy away
But I konw pretty soon you'll be walkin' this way
Sad eyes never lie
Sad eyes never lie

 

Baby don't you konw I don't care
Well that's Okay,baby,I don't mind
That shy smile's sweet, that's a fact
Go ahead,I don't mind a fact
Here you come all dressed up for a date
well one more step and it'll be too late
Blue blue ribbon in your hair
Like you're so sure I'll be standing there


Sad eyes never lie
Sad eyes never lie
Sad eyes never lie
Sad eyes never lie

  ENRIQUE IGLESIAS-Sad Eyes                                        

| #| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
چند وقته نخندیدی؟
روزی مردی عمگین و افسرده نزد شیوانا آمد و به او گفت که در امور زندگی دچار بدشانسی های مکرر و پیوسته شده و هرروز با یک اتفاق ناگوار رو به رو می شود. شیوانا تبسمی کرد و گفت : چند وقت است که نخندیدی؟! مرد با تعجب گفت:"این چه ربطی به بدشانسی های روزمره من دارد؟" شیوانا با لبخند گفت : " سعی کن از امروز بیشتر بخندی و هفته دیگر نزد من آی ! "

هفته بعد مرد شاد و خندان نزد شیوانا آمد و گفت : " راستش استاد ! هنوز هم گاه و بیگاه  در طول روز اتفاقاتی ناگوار رخ می دهد ولی من اکنون بیشتر از آن که از این حوادث ناخوشایند آزرده شوم , به خنده می افتم و عذاب آوری این اتفاقات برایم مضحک جلوه می کند . به همین خاطر اصلا از بروز این رخدادها ناراحت نمی شوم و فراموش می کنم. خندیدن باعث شده تا اتفاقات نا میمون و بدشانسی به شکل مضحک تغییر ماهیت می دهند و چون هیچ وقت از چیزهای خنده دار واهمه ای نداشته ام و همیشه بر آن ها غلبه کرده ام به همین سبب دیگر نگران چیزی نیستم . "

| #| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
بد آموزی کهکشانی ها !
موجودات فضایی,دو سفیر از کهکشان به کره زمین فرستادند و در حضور روسای جمهور بهضی کشورها گفتند : " ما آمده ایم اینجا تا از شما یک عذر خواهی بزرگ بکنیم .حقیقت این است که چند ماه قبل ,یکی از آدمهای کهکشان ما که سیاستمدار بزرگی است به سیاره شما سفر کرده اما او یک عیب بزرگ دارد;اینکه مدام دروغ می گوید! ترس ما این است که مبادا حضورش در کره زمین برای مردم شما بد آموزی داشته باشد!"

سفیران کهکشان ناگهان با انفجار زمینی ها روبرو شدند !!!

                                                                                              نوشته : جین مایل آندر

 

| #| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
lyrics

سلام...از این به بعد هر چند پست در میون میخواهیم lyrics بذاریم البته اگه شما موافق باشید و در نظرات موافق بودن خودتون را اعلام کنید....اولین lyrics را میذاریم تا ببینیم بعدا" چه میشود...

Who are you now

Are you still the same

Or did you change somehow

What do you do

At this very moment when I think of you

And when I'm looking back

How we were young and stupid

Do you remember that

No matter how I fight it

Can't deny it

Just can't let you go

Chorus:

I still need you

I still care about you

Though everything's been said and done

I still feel you

Like I'm right beside you

But still no word from you

Now look at me

Instead of moving on I refuse to see

That I keep coming back

Yeah I'm stuck in a moment

That wasn't meant to last

 

I've tried to fight it

Can't deny it

You don't even know

(Repeat chorus)

I wish I could find you

Just like I found you

Then I would never let you go

Though everything's been said and done

I still feel you (I still feel you)

Like I'm right beside you (like I'm right beside you)

But still no (still no word) from you

| #| نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
بال هايت را كجا گذاشتي ؟

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
| #| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 
از خدا خواستم و ....

 از خدا خواستم انتهای دریا , آبی ترین آسمون , اوج گرمای خورشید ,پاک ترین مهتاب , پرنور ترین ستاره و زیبا ترین آوای سوختن آتش رو بهم نشون بده . خدا هم همه ی این ها رو جمع کرد و تو را آفرید !!

قبل از اینکه بری سفر, قلبم زودتر از تو حرکت کرد ,تا در مقصد از تو استقبال کنه ! و وقتی داشتی میرفتی  از خدا فرشته ای خواستم که تا مقصد تورو بدرقه کنه !

پی نوشت : ممنونم از دوست خوبم  پریسا   که این نوشته هایش رو به من داد ... 
 

 

                                          

 

| #| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 توسط شقایق و مبینا  |   |  ارسال به دوستان

 

 


This Template Designed By 
Ghaleb sazan
All Rights Reserved


webloger site